منوی اصلی
ریوان
  • محمد محمدی چهارشنبه 25 مرداد 1396 11:51 نظرات ()
    امیر عباس ..... یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.
    به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!
    از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد! من برای پول کار نمی کنم، بلکه “زمان” خودم را در “بانک زمان” سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم!

    این اولین بار بود که درباره مفهوم “بانک زمان” می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم “بانک زمان” یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.
    داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در “سیستم امنیت اجتماعی” پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
    طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک “کارت بانک زمان” می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ “زمان و بهره” آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
    در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری “زمان”، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند!

    صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
    اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
    ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
    او به محض بهبودی، دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شد و گفت که می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند!

    باورم نمی شد...

    این اولین درک من از تفاوت جهان اول و جهان سوم بود.. 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:51
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:51
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 17:23
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:46 نظرات ()

    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:53
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:46 نظرات ()

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 17:26
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:54
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:45 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 19:05
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:45 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 19:05
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 18:42 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 19:06
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:33 نظرات ()

    یك خانم و یك آقا كه سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند،بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در این كو په درجه یك؛ كه تختخواب دار هم میباشد ،با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد كوپه نخواهد شد.ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.شب كه وقت خواب رسید ؛ خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال كردند.اما مدتی نگذشته بود كه خانم........از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟- خواهش میكنم! -من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یك پتوی اضافی بگیرید؟مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم!زن : چه پیشنهادی؟مرد: فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم.زن ریزخندی كرد و با شیطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم!- قبول؟- قبول!مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو،برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار.دیگه هم مزاحم من نشوتو روح آدم منحرف:)))))))))))))

    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:34
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:31 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:35
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:31 نظرات ()

    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:35
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:31 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:35
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:26 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:36
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:26 نظرات ()
    اگر 18 سال و 7 ماه و 6 روز مدام فریاد بکشی برای گرم کردن یک استکان چای سرد انرژی تولید می کنی؟
    (ارزش امتحان کردن نداره!)


    اگر به مدت 16 سال و 9 ماه بدون توقف ب ... و ز ی گاز کافی برای یک بمب اتم تولید میکنی؟
    (بهرحال حق طبیعی ماست، باید روش فکر کرد!)


    قلب انسان چنان فشاری موقع رساندن خون به بدن تولید میکند که می تواند تا 914.40 سانتیمتر فوران کند!
    (یا ابوالفضل!)

    یک سوسک میتواند تا 19 روز بدون سر زندگی کند!
    ( خاک برسر خیلی عتیقس بی سرم زندس)



    اگر سرت را محکم به دیوار بکوبی 150 کالری در ساعت را آب میکنی!
    (هرگز در منزل اینکار را نکن، سر کار اشکالی نداره!)

    یک کک 350 برابر قدش می تواند بپرد. اگر با انسان مقایسه کنیم یعنی یک آدم باید بتواند به اندازه طول یک زمین فوتبال بپرد!
    (یعنی خط حمله دروازه بان هم می تونه باشه!!!)

    پروانه ها مزه خوراکیها را با پایشان امتحان میکنند!
    (خوب به من چه!)


    قوی ترین عضله بدن زبان هست!
    (اینو میدونستم، یادت رفت بگی زبان اونایی که کار نمیکنند و فقط حرف میزنند قویتر از همه هست!)


    آدمهای چپ دست 9 سال کمتر از بقیه زندگی میکنند!
    (بازم به من چه!)


    فیل تنها حیوانیه که نمیتواند بپرد!
    (خدا را شکر!)

    چشم شتر مرغ از مغزش بزرگتره!
    (خیلی آدمها را میشناسم که اینطورند!) 
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:36
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:26 نظرات ()

    یارو پدرش تو بستر مرگ بوده به پسرش می گه بیا بشین کنارم کارت دارم

    بعد یه چوب می ده دست پسرش. پسره هم که می خواسته ذکاوتش رو نشون بده قبل از حرف زدن پدرش چوب رو می شکنه. پدره سکته می کنه درجا می میره.

    مامانش می گه خاک تو سرت این شی از هفت نسل پیش دست به دست به پدرت رسیده بود! :|

    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:37
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:26 نظرات ()

    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:38
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:26 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:38
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:26 نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 17:38
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:46 نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:46 نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:46 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:45 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:45 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:42 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 05:33 نظرات ()

    یك خانم و یك آقا كه سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند،بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در این كو په درجه یك؛ كه تختخواب دار هم میباشد ،با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد كوپه نخواهد شد.ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.شب كه وقت خواب رسید ؛ خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال كردند.اما مدتی نگذشته بود كه خانم........از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟- خواهش میكنم! -من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یك پتوی اضافی بگیرید؟مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم!زن : چه پیشنهادی؟مرد: فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم.زن ریزخندی كرد و با شیطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم!- قبول؟- قبول!مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو،برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار.دیگه هم مزاحم من نشوتو روح آدم منحرف:)))))))))))))

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3
خرید بک لینک | خرید هندزفری
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو